کد خبر: ۶۶۲۶۲
تعداد نظرات: ۴ نظر
نگاه شما:
از سال ۱۳۷۰ که فارغ‌التحصیل شده بودم، تنها کنگره‌ای که بیشتر دوست داشتم شرکت کنم «کنگره دامپزشکی» بود که به صورت منظم هر دو سال برگزار می‌شد ...
 

کنگرهها و نشستها

دکتر مرتضی توکلنیا

کارشناس اداره تشخیص و درمان دامپزشکی استان گیلان

از سال 1370 که فارغ التحصیل شده بودم، تنها کنگره ای که بیشتر دوست داشتم شرکت کنم «کنگره دامپزشکی» بود که به صورت منظم هر دو سال برگزار میشد. آن هم به چند دلیل؛ یکی که قدیمی بود و مباحثش عمومی و از هر دری سخنی گفته می شد و  کنگره می توانست با به روز رسانی و ارتقای اطلاعات شرکت کنندگان، راهگشا و زمینه ساز قدم های بعدی مشتاقان علمی و عملیاتی دامپزشکی باشد. دیگر اینکه همکلاسی های دوران دانشجویی را میدیدم و از حال همدیگر خبردار می شدیم. در عین حال دیدن اساتید معتبر کشور از دانشگاه و موسسه رازی و سازمان و مدیرکل های قبلی جالب و خاطره برانگیز بود. علاوه بر آنها سفر به تهران تنوعی هم داشت. رفتن به خانه اقوام و پرسه زدن اطراف خیابان انقلاب و دانشگاه و بازدید از مکان های بسیار دیدنی تهران خالی از لطف نبود.

اوایل خیلی خوب و اکثر همکلاسی ها می آمدند، اما کم کم حضور دوستان کمرنگ شد و من هم سعی میکردم تنها در دو سه دفعه ای که مقاله و پوستر داده بودم، شرکت کنم (البته از چند سال قبل که فضای مجازی باعث شده دوستان قدیمی همدیگر  را پیدا کنند، در حواشی زمانی و مکانی کنگره ها، پاراکنگره هایی هم برگزار می شود که از ذکر جزئیات آن معذورم).

به هر حال روز اول کنگره ها شور و حال خاصی داشت. از حضور دانشجویان با انگیزه گرفته تا عکس انداختن حاضرین با اساتید و پیشکسوتان، بدوبدوهای اولیه برای اسم نویسی و گرفتن کیف کنگره و نگاه کردن به محتویات آن در هنگام سخنرانی های طول و دراز مسئولین در روز افتتاح و بعدش هم بگو و بخند و همه جور شوخی دوستانی که از سراسر کشور همدیگر را پیدا کرده بودند و تا زمان پذیرایی میان برنامه ها و ناهار این هجمه و همهمه بی پایان ادامه داشت. اما بعد از روز اول و با فروکش کردن شور و اشتیاق اولیه و شروع برگزاری پانل های تخصصی، اساتید و سازمانی ها هم که می رفتند، تازه سخنرانان و علاقمندان واقعی کنگره، ماموریت بگیران و بعدها مشتاقان امتیازبندی کنگره ها کم کم مشخص می شدند.

من هم که یه مقداری علاقه داشتم و بابت کنگره ها هم همیشه پول هم می دادم، گردن آویز مخصوص کنگره رو گردنم میکردم و توی پانل ها می چرخیدم. البته غیر از دوباری که مقاله ام بصورت سخنرانی پذیرفته شده بود، یک بار هم مقاله ام به صورت پوستر مورد قبول واقع شد. اما کجا؟ در زیرزمین محل کنفرانس که حتی یک نفر هم نیامد سلام ما را علیک بگیرد! پوسترها هم آکاردئونی نصب شده بود، یعنی تا نیم متری پوسترها نمیرسیدی، معلوم نمیشدند. تنها حسنش این بود که با همسایه پوستر مجاورم آشنا شدم و مثل آرایشگرهایی که موقع بیکاری کله همدیگر را می تراشند، پوسترهای خودمان را به تفصیل برای همدیگر شرح داده و از آن دفاع کردیم. مواقعی هم توی راهروها غرفه ها رو نگاه میکردم که احیاناً دوستی، آشنایی پیدا کنم و من رو به صرف قهوه و شیرینی دعوت کنه و گپ و گفتی داشته باشیم که دریغ از یک آشنا و در اکثر دوره ها شکست می خوردم. چون بیشتر غرفه ها مربوط به شرکت های دارویی و تجاری بودند و این اواخر هم عرضه و نمایش دستگاه های سونوگرافی پرتابل و... که هیچگونه سنخیتی با کار من در شهرستان نداشتند. من کجا با آن همه درد و بلا، این کجا با اینهمه ناز و ادا!!. انگار بعضی از این آدم های شیک و پیک هم متعلق به یک کره دیگری بودند و صحبت کردن با آنها یک زبان دیگری میخواست.

روز آخر و اختتامیه که می شد، دوباره سرو کله برخی روز اولی ها البته با شدت و ضعف کمتری پیدا می شد. البته یک تعدادی هم خودشون رو مقید کرده بودند سر نهارها حتماً برسند. در پایان مراسم هم بدوبدو کردن جوانترها برای گرفتن گواهی شرکت در کنگره و ردوبدل کردن شماره تلفن و آدرس کسانی که تازه با هم آشنا شده بودند و در عین حال مراسم پر سر و صدای خداحافظی و رهسپار شدن به طرف شهرستان ها که این یکی برنامه روز آخر من هم بود. اگرچه بعضی کنگره ها را با ماشین اداره و به همراه مدیر کل و معاونین می رفتیم، در روز آخر به ترمینال و خرید بلیط و اتوبوس سواری با یک کیف کنگره و یک ساک کاتالوگ و یک کیف شخصی تپیده با وسایل و البسه ختم می شد که اگه خدای ناکرده وسط کنگره چفت این کیف شخصی در میرفت، آبروریزی هم بود. این دو کیفه شدن نماد خاص شهرستانی ها بود که برای کنگره به تهران می آمدند. اما یک بار نزدیک بود «چهار کیفه» هم بشم. حالا چطور؟...

اوایل دهه نود بود. من به تازگی از شهرستان به مرکز استان منتقل شده و رئیس یک اداره ستادی بودم. نشست راهبردی سالانه ای در سازمان دامپزشکی برنامه ریزی شده بود و من  و یکی از همکاران هم بایستی به عنوان نماینده از استان حضور می داشتیم. ضمن اینکه یکی دیگر از همکاران که در این جلسه حضور نداشت و کار دیگری داشت، به من گفته بود که چون تعطیلات آخر هفته در پیش و راه برگشت شمال خیلی ترافیک است، نزدیک درب بشینم که یکی دو ساعت زودتر بتونم از جلسه بیام بیرون و سریع از ترافیک تهران کرج خارج بشیم. من هم که زیاد با فضای جلسات سازمان آشنا نبودم، اول صبح وقتی وارد سالن شدم، رفتم اون ته سالن جلوی یک در بزرگ  نشستم و همکار دیگرم هم بعدش اومد بغلم نشست که مثلا به راحتی از همان در خارج بشیم؛ ضمن اینکه اولش هم به هرکدام ما یک کیف کوچک دادند.

جلسه که شروع شد، یکدفعه دیدم که از همان درب کنار من که فکر میکردم در خروجیه، رئیس سازمان جناب آقای دکتر دستور اومد داخل و همه بلند شدند و همونجا صاف اومد نشست کنار من و با من چاق سلامتی هم کرد. یعنی من در صدر جلسه نشسته بودم و در حقیقت درب خروجی سالن همان درب ورودی بود و حالا کیلومترها از آن فاصله داشتم. بنابراین من که اولین بار بود که در جلسات سازمان شرکت می کردم، قافیه را باختم که کار سختی برای خروج قبل از پایان جلسه دارم. ضمن اینکه مابین صحبت های کارشناسان و مسئولین، دکتر دستور هم وقتی نقطه نظری داشت، نگاهی به من می انداخت و من هم بسته به شرایط تایید و یا تکذیبش می کردم و یه جواریی فاز معاونی برداشته بودم.

جلسه که به بعد از ناهار و عصر رسید یکی دوتا از رؤسا و کارشناسان استان های جنوبی و دوردست که با هواپیما اومده بودند، اجازه خروج گرفتند اما من چه بهانه ای داشتم. از آن طرف اون همکار دیگر ما که بیرون رفته بود، از بیرون جلسه هی برام پیامک میداد که بلند شم از جلسه بیام بیرون؛ ضمن اینکه دو تا کیفش رو هم براش بیاورم!! حال خودتان حساب کنید، من بایستی در وهله اول بهانه ای محکمه پسندی پیدا می کردم و از رفیق تازه ام رئیس سازمان که بغل دست من نشسته بود، اجازه خروج می گرفتم و بعد از کنارش با چهار تا کیف (دو تا شخصی و دو تا اهدایی جلسه) بلند می شدم و تمام طول سالن را طی می کردم تا از سالن خارج شم. عمراً، اصلا من اینکاره نبودم، بنابراین موبایلم را گذاشتم توی کیفم و باداباد تا صلوات آخر جلسه و بدرقه همگان تکان هم نخوردم و تازه درب جلسه را خود من بستم، اما در راه برگشت فحش و بد و بیراهی نبود که از همکاران نشنیده باشم. خلاصه مایی که فکر میکردیم سر شب خونه باشیم، دم دمای سحر رسیدیم! تا مدتها هم نقل محفل بودم و همه از جسارت و شجاعت من حرف می زدند.

بله، این آخر کنگره ها هم همیشه داستان دارد. یک بار هم در همان سال ها کنگره ملی بروسلوز در سالن همایش یکی از دانشگاه های علوم پزشکی تهران به میزبانی وزارت بهداشت طی سه روز  برگزار می شد و از طرف سازمان دامپزشکی از استان ها خواسته بودند که کارشناس اعزام کنند. من هم به نمایندگی از گیلان سه شبانه روز تهران بودم. روز اول مثل همه کنگره ها و با شور و هیجان خاصی برگزار شد. متخصصینی از وزارت بهداشت نظیر خانم دکتر محرز و از دانشگاه ها و حتی جراحان به سخنرانی پرداختند و از هزار چهره بودن بیماری در انسان گفتند. برخی سخنرانان هم در ابتدا سوال هایی روی پرده مطرح میکردند و به ما هم یک دستگاهی مثل ریموت تلویزیون داده بودند که که با لمس یک دکمه، جواب مورد نظرمان را میدادیم و سخنران هم به محض گرفتن پاسخ از حاضرین، جواب ها را با ایجاد نمودار روی پرده تحلیل میکرد و از آگاهی و دانش حاضرین مطلع می شد. این  تکنولوژی برای من تازگی داشت و تا مدتها به این فکر بودم که در کلاس های آموزشی خودمان نیز نظیر آن را پیاده کنیم. ضمن اینکه تمامی سخنرانی ها در همان سالن اصلی انجام می شد، گاهی هم انتقادات تند و تیزی به مجموعه دامپزشکی داشتند. وقتی انتقادات پراکنده و غیرمنصفانه از مجموعه دامپزشکی که به هر حال در خط مقدم مبارزه با این بیماری قرار دارد بالا گرفت، من در حواشی سخنرانی ها یکی دوبار به یکی از کارشناسان رده بالای سازمان درگوشی گفتم که «آقای دکتر، نمیخواهید جواب این انتقادات را بدهید؟»، که ایشان گفتند بگذارید در روز آخر در پانل تخصصی دامپزشکی مطرح کنید. اما همانطور که در تمامی کنگره های رسمی باب است و خربزه آب است، کم کم دوستان به خواب رفتند و حضار هم به آب و به مرور دیگر از مسئولین رده بالای وزارت بهداشت و اساتید دانشگاهی و پزشکان متخصص و... هم خبری نبود.

روز آخر قبل از ناهار که پانل اختصاصی دامپزشکی بود، مسئولین مربوطه سازمان به ذکر مشکلات و سختی های کار و فعالیت ها و نتایج فعالیت های سازمان پرداختند و در آخر نوبت به سوال و جواب رسید. اینجا بود که من که خون خونم رو را داشت میخورد، بلند شدم به رئیس پانل گفتم «آقای دکتر، روز اول کنگره که وزارت بهداشتی ها در حال انتقاد از عملکرد سازمان بودند و سالن پر بود، بایستی این فعالیت ها را مطرح می کردید و جواب انتقادات را می دادید. الان هم که در این سالن حدوداً 35 نفر حضور دارند، سی نفرشان نمایندگان دامپزشکی استان ها هستند و این موضوعات را همه ما میدانیم ...» که البته آقای دکتر هم ضمن تایید از در دلجویی برآمدند و از زحمات ما قدردانی کردند که البته فایده ای به حال و روز گرفته ما نداشت و همه کارشناسان استان ها مغموم و ناراحت سالن رو ترک کردند. آخر پانل هم سالن همایش آنقدر خالی شده بود که منتظر بودم خدماتی سالن به ما بگوید «بی زحمت دارید میرید بیرون، در را هم پشت سرتان ببندید. میخوایم نظافت را شروع کنیم!»

 

انتشار یافته: ۴
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
مهدویان
|
United States
|
۰۵:۴۷ - ۱۴۰۰/۰۷/۰۶
1
6
با تشکر از دکتر توکل نیای عزیز و امید به نگارش خاطرات بیشتر وتجربیاتشون در آخر متن اشاره ظریفی به واقعیت تلخ در حاشیه بودن نقش اصلی ومهم دامپزشکی داشتید که کماکان در اکثر موارد بیماری های مشترک وبهداشت مواد خام غذایی وضعیت به همین مموال هست، برقرار باشید.
اسدپور
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۱۳ - ۱۴۰۰/۰۷/۰۷
0
1
دکتر مرتضی عزیز، زیبایی نوشتارتان آنقدر شیرینه که خواننده دوست ندارد تمام شود،واقعا هر کدام از کنگره های دامپزشکی خاطرات جالبی دارند.
احمد رصا راجی
|
United Arab Emirates
|
۰۳:۰۱ - ۱۴۰۰/۰۷/۰۸
0
1
دکتر مرتضی عزیز جملات و خاطرات زیبای شما(البته با قلم منحصر به فرد شما) مثل همیشه من را به یاد شما و همکاران و دوستان قدیمی انداخت.بسیار لذت بردم.همیشه سلامت و شاد باشید
نیک کار
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۰۳ - ۱۴۰۰/۰۷/۰۸
0
3
با تشکر فراوان از همکار گرامی دکتر توکل نیای عزیز بابت خاطرات و شرح زیبایشان، به قول خودتان شیک و شاد باشید.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه