کد خبر: ۴۴۵۶۴
تعداد نظرات: ۱۵ نظر
برداشتی آزاد از یک ماجرای واقعی:
یاد داییم افتادم که کلی پارتی جور کرده بود که منو تو اداره مرکز استان نگهداره، قبول نکردم و گفتم: "شش سال درس نخوندم که پشت میز بنشینم" ...
 

برداشتی آزاد از یک ماجرای واقعی

آن نیمه شب

دکتر محمدمهدی علومی

استاد جراحی دانشکده دامپزشکی دانشگاه شهید باهنر کرمان

ساعت از ۲ صبح گذشته بود. تازه برنامه ۹۰ تموم شده بود. پتو را کنار زدم و از جلوی تلویزیون ۱۵ اینچ سیاه و سفیدم بلند شدم. سوز میومد. درز پنجره چوبی موریانه خورده با چند لایه کاغذ روزنامه درست کیپ نشده بود. علاء الدین جواب نمی داد. باید بخاری هیزمی را چاق می کردم. اما کو دل شیری که تو این کولاک بیرون بره و از انباری کنار حیاط هیزم خشک بیاره؟! بی خیال شدم. اما به هر حال باید بهداشت دهان و دندان را که رعایت می کردم! خمیر دندان را روی مسواک گذاشتم. اورکت آمریکایی با تویی دوبلم را پوشیدم، کلاهش را روی سرم گذاشتم و زیپش را بستم. لای در را که باز کردم، آنچنان لشکر سرما و کولاک هجوم آورد که در یک آن تصمیم به عقب نشینی گرفتم.

"اصلاً آدم یک شب مسواک نزنه که نمی میره، عوضش صبح دخل دندونام را میارم. الانم یه سیب گاز می زنم و می خوابم".

جامو انداختم بغل بخاری، جوراب پشمی که مش سکینه برام بافته بود را روی جورابم پوشیدم. پتوی گل گلی گوشه اطاق را هم روی لحاف پنبه ای سنگینم انداختم و لغزیدم زیرش. به زحمت می تونستم اون زیر تکون بخورم ولی کم کمک گرمای دلپذیری بدنم را از کرخی و انقباض در آورد.

دوماهی بود که برای طرح سربازی به وَسنه اومده بودم. روستایی نزدیک مریوان، با طبیعتی زیبا اما سرد و وحشی. اونایی که زمستون های کردستان را تجربه کردن، می دونن منظورم از سرد و وحشی چیه. سرمایی که به خاطرش قید خیلی چیزا رو می زنی، مسواک زدن که جای خود داره! پیش خودم فکر کردم خوب شد دندانپزشک نشدم که اونوقت وجدان دردم بیشتر بود!

تازه داشت چشمام گرم می شد که صدای کوبه درب حیاط، چشمامو گشاد کرد. اینبار واقعاً "یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟!"

اول به روی خودم نیاوردم، شاید فکر کردم اینجا هم خونه زمان دانشجوئیه. وقتی یکی زنگ می زد، همه به امید اون یکی خودشون را مشغول می کردن! اما نه ... اینبار صدای در شدیدتر شد و لابه لای همهمه باد و کولاک، صدای فریادهای "آقای دکتر... آقای دکتر" هم به گوش رسید.

عجب مصیبتی بود از زیر لحاف تازه گرم شده بیرون خزیدن! زیر لب به خودم و جامعه دامپزشکی کشور "درودی" فرستادم! و لحاف را کنار زدم و  درجا بلند شدم. کمی تعلل می تونست تصمیمم را تغییر بده! هرچی دم دستم اومد  دور خودم پیچیدم و در اتاق را باز کردم. ضربات برف و یخ  مثل شلاق روی صورتم، تتمه خواب را از چشمام پروند. به زحمت خودمو به در حیاط رسوندم و کلون را باز کردم. نور چراغ قوه چشمامو کور کرد.

 "سلام آقای دکتر"

 "سلام. بده اونور این نور رو، کور شدم"

حسن بود. پسر مش سکینه.

 "اینجا چه کار می کنی این موقع شب؟"

 "آقای دکتر ماهبانو می خواد بزاد، نمی تونه"

"ماهبانو" گاو سوگلی مش سکینه بود. یه دو رگ براون سوئیس. خیلی خوش قد و بالا. مش سکینه عاشقش بود. خودش می گفت: "ماهبانو حرفامو می فهمه و هروقت درد دلی دارم اون سنگ صبورم می شه و گاهی هم باهام گریه می کنه." ماهبانو خوب شیری هم می داد و همراه با دوتا گاو دیگه و چند تا مرغ و خروس، نون بیار خونه مش سکینه بود.

فهمیدم که باید قید رختخواب گرم را بزنم. یاد حرف استادم افتادم که می گفت: "من نمی دونم چرا گاوها همیشه نصف شب سخت زائیشون می گیره!" در حالیکه به سمت اتاق برمی گشتم چندتا ازون "درود" های آبدار را نثار خودم کردم. جلدی لباس پوشیدم، کیف وسایلمو برداشتم و زدم بیرون. کولاک زده بوده به سیم آخر. انگار می خواست خوب حالیم کنه که دامپزشک فیلد بودن یعنی چه! یاد داییم افتادم که کلی پارتی جور کرده بود که منو تو اداره مرکز استان نگهداره، قبول نکردم و گفتم: "شش سال درس نخوندم که پشت میز بنشینم". حالا داشتم به روح خودم "درود" می فرستادم که تو سرمای ۱۵ درجه زیر صفر ساعت ۳ صبح در حالیکه تا زیر زانو توی گل و لای می تپیدم، دست در دست حسنِ مش سکینه به سمت بالای ده می رفتم. اگه دائیم اینجا بود، کلی حال می کرد!!

تا رسیدیم دم حیاط مش سکینه، جایی در بدنم خشک باقی نمونده بود! مش سکینه دم در چراغ زنبوری به دست وایساده بود. صورتش از اشک و بارون خیس بود. دوید جلو و با گویش شیرین کردیش گفت: "پسرکم، به دادم برس، ماهبانوم داره از دست میره".

اومدیم تو حیاط. دیدم ای دل غافل، ماهبانو وسط حیاط ولو شده. چاره ای نبود، کولاک بی داد می کرد و ماهبانوی طفلک ناله و مش سکینه دعا ....

نمی خوام بگم چه کردم و چه نکردم، اما در تموم اون لحظات، هر وقت سرم را بالا آوردم، مش سکینه را دیدم که روی مهتابی جلوی اتاق، زیر شلاق بارون، دستاش به آسمون بود و چشماش مثل آسمون ...

بارون بند اومده بود. آفتاب کم جون داشت آروم آروم خودشو روی کوه های سفید اورامانات می کشوند. تکیه داده بودم به دیوار حیاط. به زیبایی طلوع نگاه می کردم. اینطرف تر ماهبانو لرزان ایستاده بود و گوساله ماده کنارش سعی می کرد پستان مادر را بگیره. مش سکینه با یک سینی چای داغ رسید. چشماش برق می زد. سینی چای را زمین گذاشت. ناغافل خم شد دستمو ببوسه، بلندش کردم و سرش را بوسیدم... دعا کرد:" الهی دست به خاک می زنی طلا شه، پسرکم"...

یک قولوپ بزرگ از چای داغو بالا کشیدم. تا معده ام را سوزوند، اما عجب حالی داد... نفس عمیقی کشیدم، هوای برفی عمق ریه هام را قلقلک داد. با خودم فکر کردم، همه اون شش سال برای این لحظه بود... برای چشمای خندون مش سکینه...

حتما ارزششو داشت....

منبع: روابط عمومی سازمان نظام دامپزشکی

 

انتشار یافته: ۱۵
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۲
حمیدرضا سیاهکوهی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۳۷ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
خیلییییی عالیییییی بود
شیوا علیزاده
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۲۸ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
بسیار عالی
مصطفی فخرآبادی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۵۳ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
همه اون شش سال برای این لحظه بود... برای چشمای خندون مش سکینه...

عالی بود- زنده باد دکتر علومی
دکتر جمجاه
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۱۸ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
درود بر دکتر علومی عزیز
استادی بی نظیر و مردی با اخلاق و بزرگ
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۲۵ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
با سلام و تبریک روز دامپزشکی به همه عزیزان
دمت گرم
فکر کنم تمام دامپزشکان دامی کار از این خاطرات سخت ولی شیرین داشته باشن . خدا قوت
ناشناس
|
Netherlands
|
۰۸:۵۳ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
شما بهترینید استاد خدا آدمهای مثل شما رو برای همه نگهداره بسیار با وجدان عالی هستید
احمد
|
France
|
۰۹:۴۰ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
دکتر جون
شما به غیر از دامپزشکی تو حوزه ادبیات هم دستی تو آتیش داری ها...
توصیف ها و تشبیه های خیلی قشنگ
انگار داشتم رمان میخوندم
ناشناس
|
Netherlands
|
۰۹:۴۷ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
استاد گرامی شما بهترین هستین و این بهترین بودن بخاطر همان شاد سختی ها و مشقت های گذراندهذمی باشد.
دانشجوي 77
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۳۹ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
درود بر دكتر علومي مهربان وبا اخلاق و با سواد
انشالله در پناه حق هميشه موفق وپيروز باشيد
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۰ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
دوست من تو قلم بسیار خوبی داری واگه رمان بنویسی خیلی زود معروف میشی.
دکتر فرهمند
|
United States
|
۲۰:۳۳ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
همکار جوان وعزیز من کار دامپزشکی همین است من زمانیکه در همدان فعالیت کلینکی میکردم که پلی والان بودم درکار کلینکی نیمه شبهای بسیار بر بالین بیمار خود که گاو بود یسخت زایی وپرولاپس مراحعهوغیره که .کلا" بیماران اورزانس وباید کسانیکه میگویند من روی علاقه که بحیوان دارم امدم رشته دامپزشکی را انتخاب کردم بدانند کار دامپزشکی ایثار است مشروط براینکه واقعا" دلت برای حیوان وسرمایه دامی خانواده ای روستای که تمام دارایش چند راس گاو است نه فقط حیوانات لوکس وپرندگان زینتی که البته پیشگیری ودرمان این حیوانات وپرندگان هم نجات جان یک موجود زنده است که بمانند انسان جانش متعلق بخدا وند است ونجات آن خدمت به خدا وند خواهد بود ومطمین باشید نزد خداوند یک جایی حساب میشود واجر انرا خواهید برد فکر نمیکنم در ماه بهمن از شهر همدان با التماس زنی که شوهرش در سال 64 در جهبه بود بمنطقه کردستان روستای کومیش بلاغ درساعت دو نیمه شب کسی رفته باشد که در آن سال شبهای جاده در دست کومله بود من رفتم والبته انهاییکه با مینیبوس با ان زن آمده بودند جلو رفتن ومن با لنرورم پشت سر آنها در مرز ککردستان وهمدان که روستای همه کسی بود محافظین جاده که ازحزب کومله بودند مرا شناختند وباتوضیحی که دادم وآنهاییکه مراجعه کردن دادند اجازه عبور داده شد بهرحال گاوی تازه زایده بود که هم هیپو کلسیمی یل تب شیر داشت وافتاده بود وهم پرولاپس رحم که با آرامش اول گاورا بلند کردم وخلاصه پرولاپس را هم کاملا جا انداختم واطراف وازن را بخیه مخصوص زدم شد ساعت شش صبح نخواستم پولی دریافت کنم البته آن زن در ان زمان ده هزار تومان برای من اورد ولی من با اسرا او فقط سه هزار تو مان پول داروی مصرفی را بر داشتم وان مینی بوس تا همدان مجددا" مرابدرقه کرد ومن برکشتم این هم یکی از خاطرات دامپزشکی من که در روز دامپزشک بیادم آمد همگان موفق باشند
دکتر مسعود عربشاهی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۲۷ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
آقای دکتر من بشدت شمارا درک میکنم خدا قوت بهتون بده
مهدیه علومی
|
Netherlands
|
۲۱:۴۱ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۴
0
0
بسیار عالی بود آرزوی موفقیت میکنم براتون و بازهم منتظر آثار زيباتون هستم
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۴۲ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۵
0
0
ای کاش غم بی پولی نبود و الان برف میبارید و من .... این متن را خوانده بودم و احساسات نویسنده را درک کرده بودم.
ورودی 74
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۱ - ۱۳۹۷/۰۷/۱۵
0
0
جناب آقای دکتر علومی استاد فرهیخته بسیار عالی بود درود
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه